تبليغاتX
نبض حيات
انسان نياز به انتخاب سرنوشتش دارد نه پذيرش آن

عقابي پريد

به گنجشک گفتند، بنويس:
عقابي پريد.
عقابي فقط دانه از دست خورشيد چيد.
عقابي دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمين تن نداد.
*
و گنجشک هر روز
همين جمله‌ها را نوشت
وهي صفحه، صفحه
وهي سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت
*
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرين
چه شاگرد خوبي، همين
*
ولي بچه گنجشک يک روز
با خودش فکر کرد:
براي من اين آفرين‌ها که بس نيست!
سوال من اين است
چرا آسمان خالي افتاده آنجا
براي عقابي شدن
چرا هيچ کس نيست؟
*
چقدر از "عقابي پريد"
فقط رونويسي کنيم
چقدر آسمان، خط خطي
بال کاهي
چرا پرکشيدن فقط روي کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
براي پريدن از اين صفحه ها
نيست راهي؟
*
و گنجشک کوچک پريد
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه اي رو به اوست
به آن نورها
وهي دور و هي دور و هي دورتر
و از هر عقابي که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه اي
نه در آخر جمله در دفتر اين و آن
که بر صورت آسمان
ميان دو ابروي رنگين کمان

                                                             نويسنده:عرفان نظر آهاري

 

                                                                

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 15:1 توسط :: آوا ::

 

پنجره زيباست اگر بگذارند

چشم مخصوص تماشاست،اگر بگذارند

من از اظهارنظرهاي دلم فهميدم

عشق هم صاحب فتواست،اگر بگذارند

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:58 توسط :: آوا ::

دلش مسجدي مي خواست با گنبدي فيروزه اي و مناره اي نه خيلي بلند وپيرمردي كه هر صبح و هرظهر و هرشب بر بالاي آن" الله اكبر" بگويد.

دلش يك حوض كوچك لاجوردي مي خواست و شبستاني كه گوشه گوشه‌اش مهر وتسبيح و چادرنماز است.

دلش هواي محله‌اي قديمي را كرده بود با پيرزنهايي ساده و مهربان كه منتظر غروب اند و بي‌تاب "حي علي الصلاة".

اما محله اشان مسجد نداشت...

فرشته ها كه خيال نازك و آرزوي قشنگش را مي ديدند،به او گفتند:حالا كه مسجدي نيست خودت مسجدي بساز.

او خنديد وگفت: چه محال زيبايي،اما من كه چيزي ندارم.نه زميني دارم و نه تواني و نه ساختن بلدم.

فرشته ها گفتند:اين مسجد از جنسي ديگر است.مصالحش را تو فراهم كن،ما مسجدت را مي سازيم.

اما او تنها آهي كشيد.

و نمي دانست هربار كه آهي مي كشد،هربار كه دعايي مي كند،هربار كه خدا را زمزمه مي كند،هربار كه قطره اشكي از گوشه چشمش مي چكد،آجري بر آجري گذاشته مي‌شود.آجر همان مسجدي كه او آرزويش را داشت.

و چنين شد كه آرام آرام با كلمه،با ذكر،با عشق و با دعا،با راز و نياز،با تكه هاي دل و پاره هاي روح،مسجدي بنا شد. از نور و از شعور.مسجدي كه مناره اش دعايي بود و هر كاشي آبي اش قطره اشكي. او مسجدي ساخت سيال و باشكوه و ناپيدا،چونان عشق.

و هرجا كه مي رفت مسجدش با او بود.پس خانه مسجدي شد و كوچه مسجدي شد و شهر مسجدي.

آدم ها همه معمارند.معمار مسجد خويش،نقشه اين بنا را خدا كشيده است.مسجدت را بنا كن،پيش از آنكه آخرين اذان را بگويند

                                                            

                                                                         "عرفان نظرآهاري"

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 0:44 توسط :: آوا ::

سارها آمدهاند

تازه لادنها پیدا شده اند

من اناری می کنم دانه به دل می گویم:

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 0:42 توسط :: آوا ::

نبودنت

کبودی حس داغدارم

جاویدانم...اندوه رفتنت می دهد آزارم

 

دوست عزیزم ترنم جان رفتی چقدر زود و چقدر سبکبال...در بهت ندیدنت همیشه می مانم

شادی روح همه رفته های جاوید

                     صلوات




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 0:31 توسط :: آوا ::

السلام عليك يا صاحب الزمان

هرچي فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه ساده بگم

آقا جون  تولدتون خيلي خيلي مبارك

امان ز لحظه هاي غفلت كه شاهدم هستي 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 0:11 توسط :: آوا ::

اين مطلب بايد ديروز ارسال مي شد كه جور نشد

لحظه ي ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام،مستم

باز مي لرزد دلم،دستم

باز گويي درجهان ديگري هستم

هاي!نخراشي به غفلت گونه ام را ،تيغ!

هاي!نپريشي صفاي زلفكم را،دست!

-اي نخورده مست-

لحظه ديدار نزديك است

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 11:35 توسط :: آوا ::

موج هر لحظه كه بخواهد از پاكي دريا جدا مي شود،شنها را قدم مي زند...و راهي كه براي رفتن نداشته باشد بي تاب دريا مي شود با بر مي گردد...و دريا بي هيچ شكايت از به هم خوردن آرامشش باز هم پذيراي موج هايش است

درياي دلت چه صبورانه برايم موج مي شود

پدر عزيزم دوستت دارم بيشتر از ديروز كمتر از فردا

روزت مبارك




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 10:48 توسط :: آوا ::

حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد!
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره ها را و بهاران را باور كن.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 0:14 توسط :: آوا ::

 ولنتاین مبارک




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 14:18 توسط :: آوا ::